بحار الانوار ج51 ص 304 به نقل از دلائل الامامه طبری ص 552

و نيز محمد بن جرير طبرى مزبور در كتاب خود گفته است: ابو جعفر محمد ابن هارون بن موسى تلّعكبرى براى ما نقل كرد كه ابو الحسين بن ابى البغل كاتب براى او نقل كرده بود كه گفت: كارى از ابو منصور بن صالحان بگردن گرفتم، ولى ميان من و او اتفاقى افتاد كه موجب پنهانى من گشت. او مرا خواست و تهديد نمود. ولى من همچنان پنهان ميزيستم و بر خويشتن مى‏ترسيدم تا آنكه يك شب جمعه بطرف مقابر قريش رفتم و قصد نمودم كه شب را (در حرم مطهر كاظمين عليهما السلام) بيتوته كنم.

آن شب، باد و بارانى بود. لذا از ابو جعفر قيّم- كليددار- خواستم كه درها را به‏بندد، و سعى كند محلى را خلوت نمايد، تا من در خلوت بدعا و سؤال از خداوند پرداخته و از داخل شدن آدمى كه از او ايمن نبودم و ميترسيدم مرا به بيند؛ در امان باشم.

ابو جعفر كليددار هم پذيرفت و درها را بست تا آنكه شب به نيمه رسيد و باد و باران راه آمدن مردم را بحرم مطهر بست، و من با فراغت بال بدعا و زيارت و نماز مشغول گشتم. در همان موقع كه سرگرم كار خود بودم، صداى پائى از طرف قبر مطهر حضرت موسى كاظم (ع) شنيدم.

وقتى نگاه كردم ديدم مردى زيارت ميكند و بر حضرت آدم و پيغمبران اولو- العزم درود ميفرستد. سپس بر يك يك امامان درود فرستاد تا بصاحب الزمان عليه السّلام رسيد ولى او را نام نبرد، من تعجب نمودم و گفتم: شايد فراموش كرد، يا اينكه امام زمان را نمى‏شناسد، يا اينكه مذهب او چنين است كه امام دوازدهم را قبول ندارد.

بعد از زيارت دو ركعت نماز گزارد، آنگاه آمد بجانب قبر امام محمد تقى عليه السّلام و همان طور زيارت كرد و بر انبياء و ائمه درود فرستاد و دو ركعت نماز خواند من از او وحشت كردم. زيرا او را نمى‏شناختم.

ولى ديدم جوانى كه علائم مردى در وى كامل است لباس سفيدى پوشيده؛ و عمامه‏اى حنك دار بر سر و ردائى بر دوش دارد. در اين وقت آن جوان مرا مخاطب ساخت و گفت: يا ابا الحسين بن ابى البغل! چرا دعاى فرج نميخوانى؟ گفتم: آقاى من دعاى فرج كدام است؟ گفت: دو ركعت نماز ميخوانى و سپس ميگوئى:

يَا مَنْ أَظْهَرَ الْجَمِيلَ، وَ سَتَرَ الْقَبِيحَ، يَا مَنْ لَمْ يُؤَاخِذْ بِالْجَرِيرَةِ، وَ لَمْ يَهْتِكِ السِّتْرَ، يَا عَظِيمَ الْمَنِّ، يَا كَرِيمَ الصَّفْحِ، يَا حَسَنَ التَّجَاوُزِ، يَا وَاسِعَ الْمَغْفِرَةِ، يَا بَاسِطَ الْيَدَيْنِ بِالرَّحْمَةِ، يَا مُنْتَهَى كُلِّ نَجْوَى، يَا غَايَةَ كُلِّ شَكْوَى، يَا عَوْنَ كُلِّ مُسْتَعِينٍ، يَا مُبْتَدِئاً بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقَاقِهَا

سپس ده مرتبه بگو:

يَا رَبَّاهْ

و ده مرتبه‏

يَا سَيِّدَاهْ

و ده مرتبه‏

يَا مَوْلَيَاه‏

 و ده مرتبه‏

يَا غَايَتَاهْ

و ده مرتبه‏

يَا مُنْتَهَى رَغْبَتَاهْ

آنگاه بگو:

أَسْأَلُكَ بِحَقِّ هَذِهِ الْأَسْمَاءِ، وَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ (عَلَيْهِمُ السَّلَامُ) إِلَّا مَا كَشَفْتَ كَرْبِي، وَ نَفَّسْتَ هَمِّي، وَ فَرَّجْتَ عَنِّي‏[غَمّی]، وَ أَصْلَحْتَ حَالِي

آنگاه هر حاجتى دارى از خدا بخواه. سپس گونه راست را روى زمين بگذار و صد مرتبه بگو

يَا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ، يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ، اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَايَ، وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَايَ

بعد از آن گونه چپ را بر زمين بگذار و صد مرتبه بگو ادركنى‏ و آن را بسيار تكرار كن! سپس با يك نفس بگو:

الْغَوْثَ الْغَوْثَ

آنگاه سر بردار كه خداوند با كرم خود حاجت تو را روا خواهد نمود.

موقعى كه من مشغول بنماز و دعا شدم، او از حرم بيرون رفت، چون فارغ گشتم رفتم كه از ابو جعفر كليددار سراغ آن مرد را بگيرم و سؤال كنم با اينكه در بسته بود چگونه او داخل شد؟ ديدم درها همچنان قفل است. تعجب كردم و پيش خود گفتم شايد حرم در ديگر دارد كه من نميشناسم. رفتم بطرف ابو جعفر كليددار؛ ديدم كه از اطاقى كه روغن چراغ در آن گذارده‏اند بيرون مى‏آيد. من سراغ آن مرد را از او گرفتم كه چگونه داخل حرم شد. ابو جعفر گفت: چنان كه مى‏بينى درها همه بسته است و من هنوز درها را باز نكرده‏ام.

من جريان را براى او نقل كردم: ابو جعفر گفت: اين مرد مولى صاحب الزّمان صلوات اللَّه عليه بوده، مكرر در مثل چنين شبى كه حرم خلوت است حضرتش را ديده‏ام. من بر آنچه از دست داده بودم تأسف خوردم. آنگاه نزديك طلوع فجر از حرم بيرون آمدم و بجانب محله «كرخ» و جايى كه در آن پنهان بودم رفتم هنوز آفتاب سر نزده بود كه ديدم اصحاب ابن صالحان سراغ مرا ميگيرند و محل مرا از دوستانم ميپرسند.

آنها از وزير براى من امان آورده بودند و نامه‏اى بخط وى نشان دادند كه نوشته بود: «همه چيز خوب است» من با يكى از دوستان موثقم بنزد ابن صالحان رفتم. او باحترام من برخاست و مرا كنار خود نشانيد و طورى با من رفتار كرد كه نظير آن را از او بياد نداشتم، سپس گفت: كار را بجائى رساندى كه شكايت مرا بصاحب الزّمان عليه السّلام نمودى؟ گفتم: من دعا كردم و از وى سؤال نمودم. گفت:

خوش بحالت. ديشب يعنى شب جمعه در خواب ديدم كه مولى صاحب الزّمان مرا بانجام كارهاى نيك امر مى‏فرمايد و چندان بر من سخت گرفت كه هراسناك گشتم. گفتم: لا اله الا الله گواهى ميدهم كه آنها بر حق و هر حقى بآنها ميپيوندد چه كه ديشب مولى صاحب الزمان را در بيدارى ديدم كه بمن چنان و چنين ميفرمود.

سپس ماجراى حرم مطهّر را شرح دادم و او از اين مطلب تعجب كرد. بعدها كارى بزرگ و نيكوى بخاطر اين معنى از وى بعمل آمد و من هم به بركت وجود مبارك امام زمان صلوات اللَّه عليه نزد او بجائى رسيدم كه گمانش را نميكردم.

مؤلف: اين روايت و ساير روايات گذشته را كه از كتاب طبرى نقل شد من در اصل كتاب طبرى موافق آنچه نقل شده ديده‏ام. رحمة اللَّه عليهما.