چرا عزاداری؟!(5)
4_مواسات و همدردی با اهل بیت علیهم السلام
یکی دیگر از علل عزاداری مواسات و همدردری با امام حسین علیه السلام است. به این روایات توجه کنید:
1_ و روي أن إبراهيم ع مر في أرض كربلاء و هو راكب فرسا فعثرت به و سقط إبراهيم و شج رأسه و سال دمه فأخذ في الاستغفار و قال إلهي أي شيء حدث مني فنزل إليه جبرئيل و قال يا إبراهيم ما حدث منك ذنب و لكن هنا يقتل سبط خاتم الأنبياء و ابن خاتم الأوصياء فسال دمك موافقة لدمه قال يا جبرئيل و من يكون قاتله قال لعين أهل السماوات و الأرضين و القلم جرى على اللوح بلعنه بغير إذن ربه فأوحى الله تعالى إلى القلم أنك استحققت الثناء بهذا اللعن فرفع إبراهيم ع يديه و لعن يزيد لعنا كثيرا و أمن فرسه بلسان فصيح فقال إبراهيم لفرسه أي شيء عرفت حتى تؤمن على دعائي فقال يا إبراهيم أنا أفتخر بركوبك علي فلما عثرت و سقطت عن ظهري عظمت خجلتي و كان سبب ذلك من يزيد لعنه الله تعالى.(بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج44 ؛ ص243)
روايت شده: عبور حضرت ابراهيم عليه السلام كه سوار بر اسب بود بكربلا افتاد. پاى آن اسب بزمين گرفت و حضرت ابراهيم عليه السلام بنحوى سقوط كرد كه سر مباركش شكست و خون جارى شد. آن بزرگوار شروع كرد به استغفار و گفت:
پروردگارا! چه گناهى از من سرزده؟ جبرئيل نازل شد و گفت: گناهى از تو سر نزده. ولى چون سبط خاتم الأنبياء و پسر خاتم الاوصياء در اينجا شهيد خواهد شد. لذا خون تو جارى شد تا با خون مقدس وى موافقت كرده باشد.
حضرت ابراهيم گفت: اى جبرئيل قاتل حسين كيست؟ فرمود: همان شخصى است كه اهل آسمانها و زمين او را لعنت كردهاند و قلم بدون اجازه پروردگار بر لعن وى جريان يافت! آنگاه خدا بقلم وحى كرد: تو براى اين لعنى كه بر قاتل امام حسين كردى سزاوار ثناء و درود ميباشى.
پس از اين جريان ابراهيم عليه السلام دستهاى خود را بلند نمود و يزيد را فراوان لعن كرد و اسب آن حضرت با زبان فصيح آمين گفت! حضرت ابراهيم به اسب خود فرمود: مگر تو چه فهميدى كه براى دعاى من آمين گفتى!؟ گفت: يا ابراهيم من فخريه ميكنم كه تو بر من سوارشدهاى، اما وقتى از پشت من سقوط كردى من بسيار خجل شدم و باعث اين خجالت من يزيد لعنة الله عليه شد!!
2_و روي أن موسى كان ذات يوم سائرا و معه يوشع بن نون فلما جاء إلى أرض كربلاء انخرق نعله و انقطع شراكه و دخل الخسك في رجليه و سال دمه فقال إلهي أي شيء حدث مني فأوحى إليه أن هنا يقتل الحسين و هنا يسفك دمه فسال دمك موافقة لدمه فقال رب و من يكون الحسين فقيل له هو سبط محمد المصطفى و ابن علي المرتضى فقال و من يكون قاتله فقيل هو لعين السمك في البحار و الوحوش في القفار و الطير في الهواء فرفع موسى يديه و لعن يزيد و دعا عليه و أمن يوشع بن نون على دعائه و مضى لشأنه. (بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج44 ؛ ص244)
روايت شده: يك روز حضرت موسى و هارون عليهما السلام در عبور بودند، وقتى بزمين كربلا عبور كردند نعلين حضرت موسى و بند آن پاره شد! و خار بپاهاى مبارك آن حضرت رفت و خون جارى شد. حضرت موسى گفت: پروردگارا! چه گناهى از من صادر شده؟ خطاب آمد: چون حسين بن على در اينجا شهيد و خون مباركش ريخته خواهد شد لذا خون تو در اينجا جارى شد كه با خون او موافقت كرده باشد. موسى عليه السلام گفت: بار خدايا! اين حسين كيست؟ خطاب شد: سبط محمد مصطفى و پسر على مرتضى ميباشد. گفت: قاتل او كيست؟ در جوابش گفته شد: او همان كسى است كه ماهيان دريا و وحوش صحراء و پرندگان هوا وى را لعنت مينمايند حضرت موسى دستهاى خود را بلند نمود و يزيد را لعنت و نفرين كرده هارون هم آمين گفت، آنگاه رفتند.
3_و روي مرسلا أن آدم لما هبط إلى الأرض لم ير حواء فصار يطوف الأرض في طلبها فمر بكربلاء فاغتم و ضاق صدره من غير سبب و عثر في الموضع الذي قتل فيه الحسين حتى سال الدم من رجله فرفع رأسه إلى السماء و قال إلهي هل حدث مني ذنب آخر فعاقبتني به فإني طفت جميع الأرض و ما أصابني سوء مثل ما أصابني في هذه الأرض فأوحى الله إليه يا آدم ما حدث منك ذنب و لكن يقتل في هذه الأرض ولدك الحسين ظلما فسال دمك موافقة لدمه فقال آدم يا رب أ يكون الحسين نبيا قال لا و لكنه سبط النبي محمد فقال و من القاتل له قال قاتله يزيد لعين أهل السماوات و الأرض فقال آدم فأي شيء أصنع يا جبرئيل فقال العنه يا آدم فلعنه أربع مرات و مشى خطوات إلى جبل عرفات فوجد حواء هناك. (بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج44 ؛ ص242)
روايت شده: هنگامى كه حضرت آدم عليه السلام بزمين هبوط كرد حضرت حواء را نديد، آن حضرت براى يافتن حواء شروع بجستجو نمود. موقعى كه عبور آن بزرگوار به كربلا افتاد بدون جهت اندوهگين و نفس در سينهاش تنگ شد!! وقتى بمحل شهادت امام عليه السلام رسيد پاى مباركش صدمه ديد و خون از آن جارى شد! سر مقدس خود را بطرف آسمان بلند كرد و گفت:
بار خدايا! آيا گناهى از من سرزد كه تو مرا عقاب كردى؟ زيرا من كليه زمين را گرديدم و يك چنين مصيبتى را كه در اين زمين ديدم مشاهده ننمودم؟
خطاب رسيد: يا آدم! گناهى از تو صادر نشده. ولى چون فرزندت حسينعليه السلام بظلم در اين زمين شهيد مىشود لذا خون تو جارى شد تا با خون حسين موافقت كرده باشد. حضرت آدم عليه السلام فرمود: آيا اين حسين پيغمبر است؟
خطاب آمد: نه. ولى سبط حضرت محمد ميباشد. حضرت آدم گفت: قاتل اين حسين كيست؟ خطاب شد: يزيد قاتل آن حضرت است كه اهل آسمانها و زمين او را لعنت خواهند كرد. حضرت آدم بجبرئيل گفت: من چه بگويم؟ فرمود: يزيد را لعنت كن! حضرت آدم چهار مرتبه يزيد را لعنت كرد. سپس چند قدمى راه رفت تا به عرفات رسيد و حضرت حواء را در آنجا يافت.