در قرآن به صراحت خداوند فرموده است که ظالم نیست بطور مثال:

«ذَلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيدِيكُمْ وَأَنَّ اللَّهَ لَيسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ(آل عمران/182)
اين بخاطر چيزي است که دستهاي شما از پيش فرستاده (و نتيجه کار شماست) و بخاطر آن است که خداوند، به بندگان (خود)، ستم نمي‌کند.

ذَلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيدِيكُمْ وَأَنَّ اللَّهَ لَيسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ(الأنفال/51)
اين، در مقابل کارهايي است که از پيش فرستاده‌ايد؛ و خداوند نسبت به بندگانش، هرگز ستم روا نمي‌دارد!

ذَلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ يدَاكَ وَأَنَّ اللَّهَ لَيسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ(الحج/10)
(و به آنان مي‌گوييم:) اين در برابر چيزي است که دستهايتان از پيش براي شما فرستاده؛ و خداوند هرگز به بندگان ظلم نمي‌کند!

مَنْ عَمِلَ صَالِحًا فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ أَسَاءَ فَعَلَيهَا وَمَا رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ(فصلت/46)
کسي که عمل صالحي انجام دهد، سودش براي خود اوست؛ و هر کس بدي کند، به خويشتن بدي کرده است؛ و پروردگارت هرگز به بندگان ستم نمي‌کند!

مَا يبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَي وَمَا أَنَا بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ(ق/29)
سخن من تغيير ناپذير است، و من هرگز به بندگان ستم نخواهم کرد!»

به زودی ان شاء الله بطور مستدل به این مطلب می پردازم.اما در پاسخ به شعری که از کارو در پست های قبلی آمده٬ شعری از سهراب سپهری خالی از لطف نیست:

«منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید
تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه می جویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه می گویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته می گویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت می گفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا.
با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.
بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد»